محل تبلیغات شما

سلام و صد سلام

اول ماه نوتون مبارک؛ دیشب بعد اذان مغرب، جاتون سبز یه آهنگ گذاشتم و قر توو کمرم که خشک شده بود رو پیاده کردم:)

دیگه کم کم بابا اینا از مسجد اومدن و منم رقصان و شادمان توو خونه راه رفتم و روی ماه مامان و بابا رو بوسیدم و ماه نو رو بهشون شادباش گفتم؛ انشالله ماه شاد، سلامت و پر روزی نصیب هممون باشه

امیدوارم پرنسا جانم به خودش کمک کنه و مثل همیشه حتی بیشتر قوی باشه و لبخند از لبهای خودش و وروجکش و همسرش کنار نره و ماها هم شاهد شادی هاش باشیم.

دیگه اینکه یه روز میام و ماجرای خودمو مهندس را تکمیل میگم، که خب در حقش بی انصافی نشه و تمام انگشتهای اتهام به سمتش نباشه فقط یه نکته میگم اشتباه کردم و قضیه خواستگاری ای عنوان کردم و اونم حالا به هر دلیلی که برای خودش داره، چنین رفتاری پیش گرفته و داره مثل من اشتباه میکنه هیچوقت توو یک رابطه یک سر قضیه مقصر نیس، آمی که بشدت میگه همش تویی که داری اذیت اون بیچاره میکنی و بلاتکلیفی!!!(اوف بخوام بگم این قصه سر دراز دارد.)

اماااااااااااااااا امروز اول ماه هست و من سرکارم (نیرو.گاه) و این رو به فال نیک میگیرم

یکم از جمعه ای که گذشت بگم، من خب به طبع اینکه جاهای مختلف میرم دوستهای متفاوتی ام دارم، و توو روابط دوستی اصولا برنامه ها همیشه از طرف من گذاشته میشه و دوستامم با اینکه سن های مختلف و  شخصیت های مختلف هستن اما من برنامه های دورهمی و سفرهای دورهمی میزارم و اونا هم باهم آشنا میشن و تاااازه ممکنه دوتاشون با هم بیشتر از با من رفیق بشن:)

 اینطوری خیلی بهتر هست، حرفهای بیشتری داریم که بهم بگیم و تعریف های بیشتری میکنیم

القصه چندتاشون از اول مهر میگفتن مرضیه مدیریت کن و یه برنامه بریز تا هوا خوب و خنک هست بیرون بریم، دیگه به همه پیام دادم جمعه ساعت بین هشت تا هشت و نیم صبح، برنامه صبحانه باغ راز بلوار شاهد(جای خوبیه شیراز اومدید سر بزنید، این موقع که هنوز هوا خوبه پذیرایی توو محوطه زیبای باغ میشه و خب بعدشم میتونید برید چمران و باغ های چمران و کوه و اون سمت ها بگردید)

پنجشنبه نون تماس گرفت که مرضیه من میام دنبالت، منم خوشحال گفتم: آره اتفاقا میخواستم بهت بگم یا تو ماشین بیار یا من. که گفت نه تو باید برگردی عقب منو سوار کنی اما من تو توو مسیرم هسی. منم شادمان گفتم پس منتظرتم.

یکم بعدش آمی تماس گرفت و دوباره ساعت و مکان رو باهم چک کردیم و گفت: خب من میام دنبالت چون شب خونه داداشم هستم؛ تشکر کردم و گفتم قبلش با نون قرارش رو گذاشتم

دیگه باز بعدش فه فه تماس گرفت، بعدش زری و این داستان تا شب ادامه داشت.

نون و آمی توو سفر قشم، پارسال با هم حسابی رفیق شدن و خب با زری ام از اول دوست بودیم و فقط نون تا به حال ندیده بودش و فه فه و نون هم توو باشگاه باز همو میشناختن اما آمی و زری رو نمیشناخت براتون بگم یه جا نشسته بودیم و نون و زری با هم وارد باغ شدن عییین دوتا غریبه و منو آمی کلی خندیدیم و آمی میگفت منو تو باید دایره روابطمون رو کوچیک کنیم و من میخندیدم و میگفتم: نه عزیزم ما باید یکم از گشت و گذارهامون رو کم کنیم:))

القصه بچه ها بهم معرفی شدن و البته دوستان متاهل نیومدن و گفتن مرضی یه دورهمی هم بزار برای ما؛ حالا برای اونا گذاشتم دوشنبه؛ صبحانه پارک که وروجک هاشونم بیارن:))

(باید تورلیدر میشدم:*)

جمعه انقدر از همه دری گفتیم و گفتیم که فقط یکجا من نگاهم به موبایلم افتاد و گفتم بچه ها ساعت بیست دقیقه به یازده هست!! هیچکدوممونم باورمون نشد نهایتم عکس گرفتیم و ماچ و ماچ بازی و دوستانم کلی تشکر کردن که مرضی خیلی ممنون برنامه خوبی گذاشتی و منم شاد شدم.

منو نون با هم برگشتیم که نون گفت مرضیه یک سری از بچه های نابینا توو خونه یک خانم معلم نمایشگاه بافتنی گذاشتن؛ بیا بریم حتی اگر چیزی نخریم.

گفتم باشه و رفتیم؛ اون خانم معلم که برنامه توو خونه اش بود بسیاااااار انرژی مثبت ازش دریافت میشد و این رو به خودشم گفتم و دستش رو به گرمی فشار دادم و خب حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند؛ اوشونم منو فی الفور بغل کرد و بهم عشق دادیم:)؛ نون هم یکم حسودی کرد و گفت الحق که یکی یه دونه ای:))

اینم بگم که این خانم معلم از همسایه های قدیم نون اینا بودن و ما همین جور نشناخته ندیده خونشون نرفتیم.

خلاصه من یک جفت پاپوش بافت آلبالویی رنگ خریدم 15 تومن!! نون هم یه شال و کلاه فرانسوی خرید 50 تومن!! واقعا قیمت هاش نسبت به بازار بیرون پایین بود.(الان نیاد بگید خب مگه چندتا کاموا میبره ها، کار دست خیلی زحمت داره و گران و با ارزش هست.)

ظهرم برگشتم خونه و دیدم مامان حسابی چیتان پیتان کرده، که گفت از صبح هر کدوم پی کاری رفتید و منم تنها بودم؛ بلند شدم به خودم رسیدگی کردم و نهایتشم شدم این مامان دلبر:)

منم کلی خودمو عزیز کردم که من هرررر جای دنیا هم برم بی تو برام صفا نداره؛ خداییش گفتمم بیا بریم؛ گفت نمیام.

اینم از این.

شاد و سربلند باشید. ماه خوبی منتظرمون هست چون ما لایق بهترین هاییم زیرا خدایی داریم که به تمام داشته ها و نداشته هایمان می ارزد.

 

 

همش که توو بدی خلاصه نمیشه:)

روزها از دستم در رفته...

سالگرد فوت مادربزرگِ مادری ۹۸

رو ,توو ,نون ,هم ,یه ,های ,کردم و ,با هم ,و این ,رو به ,نون هم

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

کارشناسی ارشدپیام نور بابل-باباجان تبار